بدان صداقت محضی که در نگاه تو دیدم نشیب و سختی ره را به جان و دل خریدم
ولی چو بلبل شیدا به هر چمن که رسیدم به راه کوی تو من هرچه انتظار کشیدم
به وصل روی تو آرزوی جان نرسیدم
گهی چو نور من از آذر حجیم صبح گذشتم اسیر خانه ی غم گشتم از شمیم صبح گذشتم
به راه عشق تو جانا من از حریم صبح گذشتم به راه کوی تو همچون نسیم صبح گذشتم
گهی به بوی تو همچو غنچه جامه دریدم
من از سلاله ی عشاق بی قرار تو هستم که پای به سلسله ساغر گرفته بدستم
بیاد روی تو از می چو طرفه نبستم به انتظار تو هرجا چو خاک راه نشستم
به جستجوی تو هر سو چو برق وباد دویدم
شبی چو لعل مکیدم لبان حور بهشتم ز خواب خوش چو پریدم چه آه ها که نه هشتم
چو ابر فصل بهاری به عرف طبع و سرشتم به یادگار تو خطی به موج دیده نوشتم
ز خط و خال تو نقشی برای دیده کشیدم
بیا بیا که پای نهادم به مسلک و مذهب بیا بیا که فنا شد دل از حرارت این تب
بیا بیا که در فراق آتش آن لب هزار بار چو دیوانگان ز دوریت امشب
به خواب رفتم وآسیمه سر از خواب پریدم
شمیم جان فزای تو گر نوزد چه ببویم گلی به عطر و بوی در بوستان که جویم
بیا اگر تو نیایی طریق عشق که پویم ندانم غم دل را کجا برم به که گویم
که امشب از همه سو بسته است راه امیدم

قصه عشق
قصه ی عشق مرا بلبل گلزاربه دوش
گه که بشنید فغان کردو برفت ازسرهوش
گفتم آن از برپروانه ودانی که چه کرد؟
جان به آتش زده وسوخت به صدجوش وخروش
تو نبودی که ببینی چو بیان کرده به شمع
شعله با اشک عجین کردوزین گشت خموش
گفتم آن را چو به گل جامه ی خود را بدرید
آفرین بر گل وبرشمع وبه گلبانگ سروش
بی وفا بس کن وآتش به دل داغ مکن
نظری کن به من وغمزه ونازم مفروش
من خطا کرده تو عهد دوستداری مشکن
قلم عفو بکش بر گنهم پرده بپوش
من همانم که تو گفتی نروی از دل من
زچه رم میکنی اکنون چون غزالان چموش
آرزویم همه اینکه قدح باده بدست
وبه یک دفعه صدای تو نوازد دل گوش
به (نگارت)بدهی غنچه ای از گوشه لب
شنوم واژه نوش از تو به هنگامه نوش
یک جفت اشک ...!
محکوم شد به اعدام........
تنها به جرم بغضی......!
او اشک خویش را...
قربانی دلش کرد
![]()
اینک با تن بیمار و گریان در فراق یار
اندر جستجویش
با دل پر خون خود در حال نجوایم
و اندر هر قدم صد خار در پایم
تو دانستی نشانم را
غریبی از دیار افتاده دور و رهگذار شهر غمهایم
من آن آواره ای هستم :
که روی چوب خشکی در پی ساحل اسیر موج دریایم
ولی من کو و ساحل کو
نویدم می دهد فانوس دریایی که هان :
ای جستجو گر
من ره آغاز عشق و انتهای خط غمهایم
به جان باید خریدن تاری شب را و ناهمواری ره را
که بی درد و بلا نتوان جمال یار را دیدن
نگارا من به قول فطرت انسانی خود پا برجایم
هجوم آرید ای غمها به جانم
همچو رگبار مسلسل بی امان در اندرون خون رگهایم
هجوم آرید ای آلام بی فرجام
مانندتگرگ صبحگاهی روی برگ گل
ویا همسان آن ویروس شومی که بنای کشتن انگل
به جسم میزبان دارد
هجوم آرید ای سر نیزه های گشته آلوده به زهر غم
کنون که بخت خوابیده است و من تنهای تنهایم
چو ایامی دگر جایی نمی یابید در قلب حزین من
که این پولاد روزی آب می بیند
بسوز ای قلب رنجورم
که شایدآتشت ز نگار دل را پاک و نوری اندرون آن بیفروزد
بسوز ای جان
که گر این شعله افروزد بساط هر هوا و هر هوس در جسم می سوزد
و این آتش به دلها صیقل جانانه و آیین عشق و عاشقی ها را بیاموزد
... گلهای وحشی رشته کوه باقران اطرافم را خوشبو میکنند.صدای آبشار چهارده به گوش میرسد کمی آن طرف تر آسمان روی شاخه ی شاداب درخت بنه تاب می خورد و من با تماشای گنجشک های مهاجر در دفتر خاطرات تو زمین گیر می شوم
ناگهان آسمان ابری می شود و گروهی شناسنامه ام راتعقیب میکنند....
کمی در مه را می روم . قلبم را ازسینه در میآورم تا در باریکه جویبار شتشو دهم .
بادها ذراتم را از قفس به ظاهر آزاد اینجا به همه جای دنیا می برند.
کاش کودک بازیگوشی قلبم رابردارد وبر بلند ترین قله باقران بگذارد تا از آنجا به رنج دیده ترین نشیبها درود فرستم وبه عاشق ترین باغها سلام کنم ودست در گردن ابرها بیاد عمر بباد رفته ام گریه کنم وبرشب پرستانی که عشق و آزادی را به اسارت گرفته اند نفرین...
مادرم میگوید قلب تو برای دوست داشتن کوچک است .تو باید خانه ات رو به بیداری بسازی وخاطرات ارغوانی خود را محبوس کنی و سرود عشق را قربانی .
...باد می آید وحنجره ام رابه سوی تو می آورد وصدایم همنشین سرافراز ترین عشاق تاریخ میشود .
فردا روز دیگریست .
٫٫ روزی نفسهای تو را قاب خواهم گرفت و باران را میهمان دره های فراموش شده خواهم کرد ٬٬
.... تندری می آیدومن از فراز باقران به پایین می غلطم وبا نسیم هم قسم می شویم که روزی تاوان عمر از دست رفته مان را باز پس خواهیم گرفت .
هرچند آسمان ابری است
اما فردا روز دیگری است .
باید ٫٫ انتظار را به سینه آویزان کرد٬٬
اکرچه بی نیازی شیوه توست نثارت میکنم حمد و ثنا را
اگر من بنده ای نا چیز هستم تو یارب مالکی ارض سما را
امید سائلان میخانه توست به همت کن لبالب جام مارا
ز فضل خویش ننما ناامیدم به غیرازتوکه گیرددست مارا
که نفرین توآسان است مارا ولیکن این نمی زیبد خدارا



